تبلیغات
*♥ღ یـــــــگانه ღ♥* - The Blind Man


The Blind Man


A man carrying a small red box in one hand walked slowly down the street. His old straw hat and faded garments looked as if the rain had often beaten upon them, and the sun had as many times dried them upon his person. He was not old, but he seemed feeble; and he walked in the sun, along the blistering asphalt pavement. On the opposite side of the street there were trees that threw a thick and pleasant shade: people were all walking on that side. But the man did not know, for he was blind, and moreover he was stupid.

In the red box were lead pencils, which he was endeavoring to sell. He carried no stick, but guided himself by trailing his foot along the stone copings or his hand along the iron railings. When he came to the steps of a house he would mount them. Sometimes, after reaching the door with great difficulty, he could not find the electric button, whereupon he would patiently descend and go his way. Some of the iron gates were locked, their owners being away for the summer, and he would consume much time striving to open them, which made little difference, as he had all the time there was at his disposal.

At times he succeeded in finding the electric button: but the man or maid who answered the bell needed no pencil, nor could they be induced to disturb the mistress of the house about so small a thing.

The man had been out long and had walked far, but had sold nothing. That morning someone who had finally grown tired of having him hanging around had equipped him with this box of pencils, and sent him out to make his living. Hunger, with sharp fangs, was gnawing at his stomach and a consuming thirst parched his mouth and tortured him. The sun was broiling. He wore too much clothing—a vest and coat over his shirt. He might have removed these and carried them on his arm or thrown them away; but he did not think of it. A kind woman who saw him from an upper window felt sorry for him, and wished that he would cross over into the shade.

The man drifted into a side street, where there was a group of noisy, excited children at play. The color of the box which he carried attracted them and they wanted to know what was in it. One of them attempted to take it away from him. With the instinct to protect his own and his only means of sustenance, he resisted, shouted at the children and called them names. A policeman coming round the corner and seeing that he was the centre of a disturbance, jerked him violently around by the collar; but upon perceiving that he was blind, considerably refrained from clubbing him and sent him on his way. He walked on in the sun.

During his aimless rambling he turned into a street where there were monster electric cars thundering up and down, clanging wild bells and literally shaking the ground beneath his feet with their terrific impetus. He started to cross the street.

Then something happened—something horrible happened that made the women faint and the strongest men who saw it grow sick and dizzy. The motorman’s lips were as gray as his face, and that was ashen gray; and he shook and staggered from the superhuman effort he had put forth to stop his car.

Where could the crowds have come from so suddenly,as if by magic? Boys on the run, men and women tearing up on their wheels to see the sickening sight: doctors dashing up in buggies as if directed by Providence.

And the horror grew when the multitude recognized in the dead and mangled figure one of the wealthiest, most useful and most influential men of the town, a man noted for his prudence and foresight. How could such a terrible fate have overtaken him? He was hastening from his business house, for he was late, to join his family, who were to start in an hour or two for their summer home on the Atlantic coast. In his hurry he did not perceive the other car coming from the opposite direction and the common, harrowing thing was repeated.

The blind man did not know what the commotion was all about. He had crossed the street, and there he was, stumbling on in the sun, trailing his foot along the coping.

Kate Chopin

مرد نابینا


مرد جعبه قرمزی همراهش بود و آرام آرام پایین خیابان را پشت سر می گذاشت.كلاه حصیری كهنه و لباس های بی رنگ و رویش حاكی از آن بود كه انگار باران بارها آن ها را زیر مشت و لگد خود گرفته بود و خورشید هم به دفعات روی تن او آن هارا خشك كرده بود.مرد پیر نبود ولی ضعیف به نظر می آمد;در امتداد پیاده روی آسفالت كه زیر تابش نور خورشید حسابی داغ شده بود,راه خود را در پیش گرفت.در آن طرف خیابان,درختان ,سایه انبوه و با صفایی را افكنده بودند.مردم,همگی در آن طرف راه می رفتند.اما مرد این موضوع را نمی دانست,زیرا كه نابینا بود و علاوه بر آن كودن هم بود.

جعبه قرمز,حاوی مداد های سربی معمولی بود كه او سعی در فروش آن ها داشت.عصایی همراهش نبود ولی با كشیدن پای خود به قرنیس های سنگی یا دست كشیدن به امتداد نرده های آهنی راه خود را پیدا می كرد.زمانی كه به پله های خانه ای می رسید,از آن ها بالا می رفت.گاهی اوقات,بعد از پیدا كردن در با زحمت فراوان,نمی توانست زنگ آن خانه را بیابد.از این رو صبورانه از پله ها پایین می آمد و راه خود را در پیش می گرفت.بعضی از در های بزرگ آهنی قفل بودند,چون صاحبانشان برای تعطیلات تابستانی رفته بودند.و او می توانست زمان كمتری را در جلوی آن ها هدر دهد.البته این هم توفیری نداشت,به خاطر این كه آن ها همیشه در سر راه مرد بودند.

مواقعی كه موفق به پیدا كردن زنگ خانه ای می شد,خدمتكار یا مستخدمه ای كه در را باز می كرد نه به مداد احتیاجی داشت و نه حتی می توانست برای چنین چیز ناچیزی مزاحم خانم خانه بشود.

مرد خیلی وقت بود كه از خانه بیرون زده و راه بسیاری را پیموده بود.اما هنوز چیزی نفروخته بود.آن صبح,كسی كه سرانجام از ول گشتن مرد به ستوه آمده بود,او را با این جعبه مداد بیرون فرستاده بود تا مرد خرج خود را در بیاورد.گرسنگی با دندان های تیزش دل مرد را می خایید و تشنگی طاقت فرسایی دهانش را خشكانده بود.و این دو ,مرد را عذاب می داد.گرمای خورشید سوزان بود.و مرد لباس زیادی بر تن داشت- جلیقه و كتی روی پیراهنش -شاید اگر آن ها را در می آورد و به دست می گرفت یا به گوشه ای پرتشان می كرد,كمی حالش بهتر می شد.اما این چیزی نبود كه در فكرش می گذشت.مرد مهربانی كه این صحنه را از پنجره ای نظاره می كرد,دلش به حال مرد نابینا سوخت و آرزو كرد كه ای كاش او به طرف سایه خیابان برود.

مرد آرام آرام خیابان را پشت سر گذاشت تا به جایی رسید كه دسته ای از بچه های شلوغ پلوغ و ذوق زده مشغول بازی بودند.رنگ جعبه ای كه همراه مرد بود,توجه بچه ها را به خود جلب كرد و بچه ها كنجكاو شدند كه بدانند درون آن چیست.یكی از بچه ها سعی كرد كه جعبه را از دست مرد بگیرد.اما مرد از روی غریزه از تنها وسیله امرار معاش خود دفاع كرد.در برابر آن حمله مقاومت كرد,فریادی بر سر بچه ها كشید و بد و بیراهی به آن ها گفت.پلیسی كه از همان حوالی می گذشت,او را دید كه وسط معركه ای قرار دارد.با خشونت به سمتش رفت و یقه اش را گرفت و به سمت خود كشید.ولی بعد از این كه فهمید او نابینا است از مجازات كردن او صرف نظر كرد و اجازه داد كه او برود.مرد زیر تابش خورشید به راهش ادامه داد.

زمانی كه بی هدف در حال گشت زدن بود به خیابانی برخورد كه هیولاهای الكتریكی به سرعت از آن رد می شدند.بوق های نخراشیده ای را به صدا در می آوردند و یكسره زمین زیر پای او را با قدرت هولناك خود می لرزاندند.مرد رفت كه از خیابان رد بشود.

در آن هنگام واقعه ای روی داد.واقعه ای وحشتناك كه از دیدن آن زنان غش كردند و قوی ترین مردان نیز گیج و منگ شدند.لب های راننده همانند صورتش به خاكستری می نمایید. خاكستری مرگبار; و او از آن تلاش فوق بشری خویش در راستای متوقف كردن ماشین مات و مبهوت مانده بود.

جز سحر و جادو چه نیرویی می توانست چنین جمعیتی را با چنان سرعتی به این جا بكشاند؟پسران در حال دویدن بودند,مردان و زنان برای دیدن این صحنه دلخراش سر و دست می شكستند.دكترها كه گویی پروردگار درشكه هایشان را هدایت می كرد نیز با سرعت هر چه تمام تر بدان جا رسیدند.

و جماعت وقتی پیكر متلاشی شده یكی از متمول ترین و با نفوذ ترین و موثرترین مردان شهر را به جا آوردند,ترس و وحشت سراپایشان را فرا گرفت.مردی كه برای خردمندی و دوراندیشی خود شهره خاص و عام بود,چگونه چنین سرنوشت وحشتناكی بر او مستولی شده بود؟او با شتاب از تجارتخانه اش بیرون زده بود و چون برای ملحق شدن به خانواده اش كه تا ساعتی دیگر عازم خانه تابستانی خود در اقیانوس اطلس بودند,دیر كرده بود.با چنین شتاب و عجله ای كه داشته,ماشینی كه از سمت مخالف می آمده,ندیده بود و دوباره آن اتفاق دلخراش و همیشگی تكرار شده بود.

مرد نابینا نمی دانست كه آن همه سر و صدا برای چیست.از خیابان رد شد و دوباره مثل قبل همچنان كه پایش را در امتداد قرنیس ها می كشید,در گرمای سوزان خورشید به راه خود ادامه داد.


تاریخ : چهارشنبه 18 شهریور 1394 | 03:09 ب.ظ | نویسنده : .. .. | نظرات شما

  • paper | فروش لینک | فروش بک لینک